سفر به سر سرای ملائک
يه چيزايي شبيه مقدمه :
همه چيز از يه شب سرد تو مشهد الرضا (ع) شروع شد .
شبي كه همراه رفقا مي خواستيم دسته جمعي بارگاه كسي رو كه به مهربوني شهره ست رو زيارت كنيم .
اون شب روبروي پنجره فولاد نشستيم و از ته دل ناله ناله زديم و اون چيزايي رو كه دلمون مي خواست از آقا طلب كرديم . هر جور كه شده ... هر جور !
البته هر چيزي رو از اون بزرگوار نمي خواستيم . بهترينها رو از اون بهترين در خواست مي كرديم . مثل چي ؟ ... فكرشو بكن ... مثل ... مثل برات كربلا ...
براي گرفتن خواستمون يه ضامن هم نياز داشتيم تا شفاعتمون و پيش آقا بكنه و چه ضامني بهتر از يه شهيد !
هر كسي اسم شهيدي از شهداي شهرمونو روي كاغذ نوشت و زير اسم شهيد هم در خواستشو نوشت : برات كربلا ...
من هم مثل بقيه نوشتم اون چيزي رو كه مي خواستم :
هوالرضا
سيد عظيم موسوي نژاد
برات كربلا
حتما متوجه شديد كه چه طور مي خوام اين قسمت از نوشتمو تموم كنم . اگه به خط اول يه نگاه بندازي :
همه چيز از يه شب سرد تو مشهد الرضا (ع) شروع شد و ... و خوب به يه كربلا با يه عالم صفا و پاكي تو جنوب ايران ختم شد .
چه امتداد قشنگ و دلنوازي !
قربون كرمت برم آقا ! مگه ميشه زائري اين همه راه و با اين همه عشق بياد و تو خواستشو اجابت نكني . مگه ميشه ...
داستان ثبت نام براي سفر به مناطق جنگي هم براي خودش خيلي جالب و در نوع خودش خاص و عجيب بود .
توي كلاس فيزيك نشسته بودم كه يه هو به سرم زد از كلاس بزنم بيرون و يه هوايي بخورم .
وقتي از جلوي بسيج دانشجويي رد مي شدم ناخوداگاه چشمم به اعلاميه ي سفر خورد . تو روزاي قبل خيلي با خودم كلنجار رفته بودم كه ثبت نام كنم يا نه . اما هيچ وقت به نتيجه نمي رسيدم .
بالاخره تو اون روز دل به دريا زدم و رفتم بسيج تا بپرسم جا براي من هست يا نيست .
مسئول بسيج گفت كه جا هست ولي بايد پول رو تا يك ساعت ديگه به من برسوني . من هم كه تو اون ساعت پول همرام نبود يادم اومد كه كارت عابر بانكم تو كيفم هست . سريع كارتمو برداشتمو از دانشگاه به سمت چهار راه بعدي كه خودپرداز توش بود حركت كردم .
وقتی کارت رو وارد خودپرداز کردم دیدم که توش پول نیست.
ناراحت و مغموم به سمت اول چهار راه حرکت کردم . دیگه تصمیم گرفته بودم که به سمت دانشگاه برگردم و از خیر این سفر بگذرم که نمیدونم چه حسی ـ یا بهتر بگم ـ کی به من تلنگر زد که تو باید این سفر رو تجربه کنی !
این شد که یهو تصمیمم عوض شد و به سمت خونمون که خیلی دورتر از دانشگاه بود ، حرکت کردم و بعد از اینکه پول رو از خونه برداشتم ، سر ساعت3:50 به دانشگاه رسیدم .
مسئول ثبت نام تازه داشت وسایلشو جمع می کرد که بره .
وقتی منو دید خیلی تعجب کرد . فکر می کرد که پشیمون شدم .
به هر حال هر جور که شده بود ثبت نام کردم و از اون ور هم رفتم به سمت کلاس که تازه قسمت اولش (آنتراک اول ) تموم شده بود و استاد می خواست بخش دوم درس رو شروع کنه !
***
نوشته هایی رو که خواهید خوند ، کل خاطرات ( تاکید میکنم : کل خاطرات ) سفر سه روزه ی کاروان بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد اسلامی واحد رشت ، به مناطق جنگی جنوب به همراه خاطرات مسیر رفت و برگشت این سفر هستش .
تا اونجایی که در توانم بود ، سعی کردم نثر خاطرات ساده و خودمونی باشه و در عین حال باعث خستگیه مخاطب نشه . که فکر می کنم تاثیر این طور خاطره نویسی بیشتر از روش های دیگه ست .
ذکر چند نکته قبل از مطالعه ی خاطرات ضروریه:
اول اینکه شما در حین مطالعه ی خاطرات ، با اسم هایی برخورد می کنید که قطعا با اونها آشنایی ندارید و اونها رو نمیشناسید . ( مثلا فخرالدین ، آقا جواد ، آقا محسن ، محمد نجفی و ... )
اول باید بگم که این اسامی ، اسامی خیالی نیست که همینطوری برای پر کردن صفحات آورده باشم . این بزرگواران ، دوستانی هستند که بنده در طول سفر باهاشون مراوده داشتم . البته شما در حین مطالعه ی خاطرات ، با شخصیت اونها آشنا خواهید شد ، اما دلیل اصلی استفاده از این اسامی ، قرار گرفتن مخاطب در اون جو دوستانه ی اردو و آشنایی با شخصیت هایی هست که ذره ذره ی این خاطرات رو به وجود آوردند .
نکته ی دوم که باید بهش اشاره کنم اینه که بنده در نوشته هام به بعضی از شرایط اجرایی اردو انتقاداتی رو داشتم .
باید تاکید کنم که این بحث ها تنها نظر شخصی منه و شاید از دید سایر دوستان ، اصلا قابل قبول و درست نباشه .
نکته ی آخر هم در مورد نامیه که بنده برای این مجموعه انتخاب کردم (سفر به سرسرای ملائک ) که باید بگم این عنوان ، برگرفته از نامیست که خود بسیج دانشجویی دانشگاه برای کل کاروان عازم به جنوب انتخاب کرده بود ( راحلان سرزمین ملائک )
به هر شکل امیدوارم که ضعف های منو در نوشتن این مجموعه به بزرگواری خودتون ببخشید و منو از نظرات خوبتون بی بهره نزارید .
منتظر کامنت هاتون می مونم!
در راه رفت :
بعد از حتمی شدن سفر در روز يكشنبه (20/12/85) – با ویژگی هايي كه قبلا ذکر شد – و برگزاری جلسه ي هماهنگی در آمفي تئاتر دانشگاه ( كه دوشنبه بر گزار شد ) بالاخره روز موعود فرا رسید . چهارشنبه 23/12/85 . اعلام شده بود كه همه راس ساعت 13 جلوی درب دانشکده ي انسانی با وسايلشون حضور داشته باشند .
با توجه به اینکه تاخیر بخش لايتغير(!) اینگونه سفرها ست ، کاروان راهيان نور دانشگاه آزاد اسلامی واحد رشت با 6 اتوبوس كه چهار تاش مربوط به خانم ها و دو تاش مربوط به آقایان بود ، راس ساعت 15:45 دقيقه از جلوي دانشكده حركت كرد .
نكته ي جالب در ابتداي سفر اين بود كه از بين 6 اتوبوس 4تا باكلاس و سالم و 2 تاش قديمي و به قول بچه ها از جنگ برگشته بود كه دقيقا اون 4 تا اتوبوس با كلاس به خانم ها تعلق گرفت و دو تاي باقي مونده به آقايون ! دليلش رو نمي دونم . اگه شما فهميديد به ما يه گوشزدي بكنيد ...
بعد از حركت از جلوي دانشكده ، يه توقف كوتاه در ميدان گيل رشت به دليل خرابي اتوبوس داشتيم كه حسابي مسئولين اردو رو دستپاچه كرده بود . اتوبوسي كه همين اول كار خراب بشه ، اين همه راه رو مي خواد با ما چي كار كنه ؟!
به هر حال بعد از چند دقيقه توقف و درست شدن اتوبوس ، حركت كرديم و راس ساعت 16:30 به امام زاده هاشم (ع ) رسيديم . تعدادي از بچه ها براي دادن نذورات پياده شدند و بچه هاي صدا و سيما هم مقداري تصوير از كاروان براي نمايش در اخبار شبكه ي باران برداشتند .
حدود ساعت 17:15 دقيقه بود كه از امام زاده هاشم (ع) حركت كرديم و تا منجيل ديگه توقفي نداشتيم كه در منجيل به خاطر يه عده كار ضروري (!) بعضي از بچه ها ، اتوبوس ها متوقف شدند و مقداري اونجا معطل شديم كه البته اين معطلي ضروري بود !
بعد از سوار شدن و حركت مجدد اتوبوس ها ، بين بچه ها بسته ( يا به قول خود دوستان توشه ) بهداشتي و فرهنگي توزيع شد كه البته در مورد توزيع توشه ي فرهنگي ، شيطنت هايي بين دوستان رخ مي داد . ماجرا از اين قرار بود كه در هر توشه ي فرهنگي يك كتاب وجود داشت كه از طرف اداره ي فرهنگ و ارشاد اسلامي استان هديه داده شده بود و بعضي ها هم سعي مي كردند اون توشه اي رو بردارند كه كتاب بهتري توش بود كه البته بعضي موفق به اين كار شدند و بعضي هم ... !
البته عنوان بعضي از كتاب ها ، هيچ ربطي به اردوي راهيان نور نداشت . مثلا قوانين سال 2006 فوتبال يا اشعار عاشقانه ي يك شاعر گمنام و ... كه اين خودش دستمايه اي شده بود براي خنديدن بچه ها .
ساعت حدود20:30 بود كه به قزوين رسيديم و روبروي مرقد امامزاده حسين ( ع ) توقف كرديم .
20 دقيقه به بچه ها فرصت داده شد تا نماز خودشون رو در صحن اين امام زاده ي بزرگوار بخونند و بعد براي صرف شام آماده بشند .
بعد از خوندن نماز ، در ايوان حرم به يك چيز جالب برخورد كرديم كه در هيچ جاي ديگه نديده بوديمش و اون يك دستگاه قرآن خون بود كه با انداختن سكه براي ما قرآن مي خوند !! نكته ي جالب اينكه به ازاي ارزش سكه ها ، نوع سوره اي كه قرائت مي شد تغيير مي كرد . مثلا اگر 10 تومني مي انداختي ، يك سوره ي كوچيك و اگه 50 تومني مي انداختي سوره ي بلند تري قرائت مي شد !! ( اونجا از هوش سرشار سازنده ي دستگاه ، همه كف كرده بوديم !!!!! )
بعد از يه مقدار معطلي ، شام به بچه ها تحويل داده شد .
شام يه بسته ي كامل الويه بود و همراش نون و نوشابه هم به بچه ها داده شد كه البته الويش اينقدر زياد بود كه من رو دل كردم و همش رو نتونستم بخورم ( بقيه ي بچه ها هم همينطوري بودند غير از اونايي كه ...! )
به هر حال ، بعد از پايان شام و مقداري معطلي ، حدود ساعت 22:15 دقيقه سوار ماشين شديم و به سوي همدان حركت كرديم . حدود ساعت 2:20 صبح بود كه به همدان رسيديم . ترافيك توي اون ساعت در همدان ديدني و در عين حال عجيب بود . بعد از يه توقف كوتاه در همدان ، دوباره حركت كرديم . تو اين ساعت اغلب بچه ها از جمله خودم به خواب رفتيم .
چند دقيقه از اذان صبح گذشته بود كه از خواب بيدار شدم و ديدم كه به شهر بروجرد در استان لرستان رسيديم . اتوبوس ها روبروي يك مسجد كوچيك توقف كردند و بچه ها براي اقامه ي نماز پياده شدند .
بعد از خوندن نماز در اين مسجد ، دوباره سوار اتوبوس شديم و به سمت خرم آباد حركت كرديم . حول و حوش ساعت 9:15 دقيقه به خرم آباد رسيديم و روبروي مسجد قائم (عج) اين شهر پياده شديم و بعد از مقداري استراحت ، صبحانه رو همونجا خورديم . در وصف اين مسجد مي گفتند كه محل توقف و استراحت رزمندگان در زمان جنگ بود .
به هر حال راس ساعت11 دوباره سوار اتوبوس ها شديم و به سمت پلدختر حركت كرديم . در حين اين مسير ، در اتوبوس زيارت عاشورا هم خونده شد . ساعت 1:25دقيقه بود كه به پلدختر رسيديم و از اونجا به سمت انديمشك حركت كرديم . انديمشك تقريبا در شمال خوزستان واقع شده .
در طول مسير منتهي به انديمشك ، ديدن مزارع كشاورزي سرسبز در عين گرم و خشك بودن منطقه براي بچه ها بسيار جالب و جذاب بود .
در طول مسير ، مثل آغاز حركت و ادامه ي اون ، فخر الدين همچنان در حال خندوندن بچه ها بود . دمش گرم!!
حدود ساعت 14:35 بود كه با رسيدن به يك پاسگاه ، رسما وارد استان خوزستان شديم.
خوزستان قهرمان !
بعد از ورود به خوزستان ، محسن اخوان ـ مسئول اتوبوس ـ هم پيش ما اومد و شروع به صحبت كرد . اظهاراتش در مورد برخورد مسئولين اتوبوس هاي خواهران هم در نوع خودش شنيدني و با مزه بود كه بنده به دليل عفت كلام از بيانش خودداري مي كنم !!!
بعد از ورود به خوزستان مي بايست به سمت انديمشك حركت مي كرديم . حدود ساعت 15:10 دقيقه به 40 كيلومتري انديمشك رسيده بوديم . تابلو نشون مي داد كه تا اهواز هم 190 كيلومتر راه باقي هست .
به هر شكل حدود ساعت 3:30 دقيقه بود كه به انديمشك رسيديم و بعد از چند دقيقه معطلي در شهر ، در هتل بزرگ انديمشك ، براي اقامه ي نماز و صرف نهار توقف كرديم .
روبروي در رستوران هتل ، تعدادي از بچه ها به رهبري فخر الدين ، با مسئولين كاروان در حال "كل كل" بودند كه چرا به آقايون كمتر رسيدگي ميشه . بعد از مقداري بحث و داد و بيداد ، اين كل كل به خير و خوشي تموم شد كه البته مسئول كاروان خيلي اعصابش خورد شده بود !
بعد از خوردن نهار كه " زرشك پلو با مرغ " بود و همچنين اقامه ي نماز ، آروم به سمت جلوي هتل و كنار اتوبوس ها حركت كردم و اونجا نشسستم . براي خودم مشغول فكر كردن بودم كه يه هو ديدم كه يه عده از بچه ها يه عالم غذا از تو رستوران گرفتند و آوردند بيرون كه بخورند . محمد نجفي فوري منو صدا كرد كه فلاني بيا تا سرمون كلاه نرفته ! غذايي كه تو هتل داده بودند از نظر حجمي چندان زياد نبود . به همين خاطر حسابي اونجا خودمونو دوپينگ كرديم !!! البته با اين همه محمد نجفي باز هم اشتها داشت كه بخوره !!!
به هر حال حدود ساعت 18 از جلوي هتل حركت كرديم و به سمت دو كوهه رهسپار شديم .
نيم ساعت طول كشيد تا اتوبوس ها به دو كوهه برسند . قرار بود كه نماز مغرب و عشا رو به جماعت در حسينيه ي دو كوهه بخونيم . تا محل حسينيه هم شعر كجاييد اي شهيدان خدايي رو زمزمه كرديم .
بعد از گرفتن وضو براي نماز به حسينيه رفتيم و بعد از خوندن نماز ( كه به قول پيش نماز ، شكسته دوبل بود !!! ) به سمت اتوبوس ها حركت كرديم .
در اين مسير متوجه شديم كه مسئولين پادگان دارند از بچه ها به طور دسته جمعي عكس مي گيرند . ماهم رفتيم و در عكس گرفتن اونا شريك شديم . به ما مي گفتند كه مي تونيد عكسها رو از سايت ما دانلود كنيد .
يه گروه هم از يه استان آذري زبان اومده بودند كه همراه با هم صلوات تركي (!) مي فرستادند . متن صلوات اين بود : " الله ، محمد ، علي ، عباس (عاباس) " . تا حالا اينو نشنيده بودم !
بعد گرفتن عكس يادگاري ، حول و حوش ساعت 19:30 دقيقه سوار اتوبوس ها شديم و به سمت اهواز حركت كرديم . البته در حين حركت همه ي عزيزان از صداي زيبا و دلكش (!!) فخرالدين بهره ي لازم رو بردند : « ننم ميگه جبهه نرو ! نرو نرو نرو نرو ، جبهه مي ري رو مين نرو و ... »
البته بعد از هنرنمايي فخرالدين ، مداح اردو هم با خوندن دعاي كميل حال خوبي به بچه ها داد .
ساعت حدود 22:30 دقيقه بود كه به شهر اهواز رسيديم . محل اسكان ما ، بيمارستان " سينا " ي اين شهر بود كه البته در حال حاضز در اون بيماري پذيرش نمي شه و به محل اسكان كاروان ها تبديل شده .
بعد از استقرار در مكان در نظر گرفته شده و تحويل گرفتن رخت خواب ها ( پشتي و پتو ) شام رو خورديم كه اولين غذايي بود كه در اين سفر ، آشپز خونه ي ارتش براي ما آماده كرده بود . غذا نگو ! توووپ ! كره ! باقلوا ! فقط بعد از خوردن هر وعده اي كه به ما مي دادند ، دلمون براي سربازاي بيچاره اي كه هر روز مجبور به خوردن اين غذاها بودند ، مي سوخت !!
بعد از خوردن شام ، كم كم آماده ي خواب شديم . البته در اين ساعات دعواي بچه ها ، براي شارژ كردن موبايلشون ديدني بود . محل اسكان ، دو سه تا پريز برق بيشتر نداشت و شانس شارژ موبايل به همه نمي رسيد .
حدود ساعت 1 صبح بود كه من هم خوابم برد .
روز اول در خوزستان قهرمان :
روز اول حضورمون در خوزستان كلا صرف بازديد از منطقه ي " فكه " شد . دليل اين مسئله هم ، دور بودن اين منطقه از اهواز بود و چندين ساعت راه بايد طي مي شد تا به فكه برسيم .
حدود ساعت 5:45 دقيقه براي اقامه ي نماز از خواب بيدار شدم . بعد از خوندن نماز ، دوباره يه چرتي زدم و حول و حوش ساعت 8 از نو بيدار شدم . بعد از خوردن صبحانه و جمع كردن وسايل ، به سمت اتوبوس ها حركت كرديم .
سر ساعت 9:30 دقيقه بود که بيمارستان سينا رو ترك كرديم به سمت فكه رهسپار شديم .
گرماي هوا باعث تشنگي ممتد بچه ها مي شد كه فخر الدين زحمت توزيع آب در بين بچه ها رو بر عهده داشت و همه رو مثل گذشته مشمئز مي كرد ! در طول راه هم چندين بار شعر « كجاييد اي شهيدان خدايي » رو زمزمه كرديم .
حدود ساعت 13:15 دقيقه به ورودي چزابه رسيديم . چزابه منطقه اي در نزديكي فكه هست .
عقربه هاي ساعت 13:38 دقيقه رو نشون مي داد كه وارد فكه شديم .
ابتدا نماز رو در حسينيه ي فكه خونديم كه البته صف طويل دوستان براي رفتن به دستشويي و گرفتن وضو كلي براي خودش ديدني و در عين حال با مزه بود !
به هر شكل بعد از خوندن نماز ، براي بازديد از منطقه به سمت ورودي حركت كرديم و بعد از ورود ، آروم به سمت محلي كه براي مراسم آماده شده بود رهسپار شديم .
فكه براي خودش دنيايي داشت . ذره ذره ي خاك اين زمين با آدم حرف مي زد . از گذشته و از خوبي ها و از خون هايي كه روش ريخته بود ، سخن مي گفت . از سيد عزيز حرف مي زد ! از سيد مرتضي آويني كه مظلومانه تو همين زمين رو مين رفت و به آسمونا پر كشيد ...
به هر ترتيب ، مراسمي در مقتل فكه برگزار شد كه در اون آقاي مقدادي به بيان خاطره پرداخت و آقا جواد هم چند دقيقه اي مداحي كرد . بعد از پايان مراسم به سمت حسينيه حركت كرديم .
نهار رو حدود ساعت 17 تو حسينيه خورديم و بعد از يه مقدار معطلي ، سوار اتوبوس ها شديم و از فكه خارج شديم . با كلي خاطره ي خوش و مشتي خاك تبركي كه ارزش يه دنيا رو برامون داشت ...
نماز مغرب رو هم در زيارتگاهي به نام " قدمگاه " كه گفته مي شد ، محل حضور يكي از معصومين (ع) بود ، اقامه كرديم .
نداشتن لامپ در دستشويي هاي اين مكان و تاريكي مطلق دستشويي ها و استفاده از نور موبايل براي انجام دقيق عمليات دستشويي (!)خودش عاملي شده بود براي خنديدن بچه ها ! ( از بيان توضيحات تكميلي معذورم ! )
به هر شکل بعد از ترك قدمگاه و حركت مجدد ، حدود ساعت 23:30 دقيقه به پادگان دژ خرمشهر رسيديم . پادگاني كه در اولين ساعات حمله ي رژيم بعث عراق به كشور ، نقطه ي آغازين دفاع در برابر متجاوزان بود و نيروهاي مردمي و ارتش ، در اون به دفاع جانانه پرداختند و تعداد زياديشون هم شهيد شدند .
بعد از استقرار در آسايشگاه پادگان ، شام رو همونجا خورديم و با گرفتن وسايل خواب كه شامل 2 پتو بود ، براي خواب آماده شديم .
البته با اميد به اينكه از برنامه هاي فردا به خوبي استفاده كنيم ...
روز دوم در خوزستان قهرمان :
ساعت حدود 6:15 دقيقه بود كه با صداي محمد نجفي از خواب بيدار شدم .
محمد منو براي اقامه ي نماز بيدار كرد . بعد از خوندن نماز ، مثل روز قبل فرصتي براي يه چرت كوچيك نبود . بايد سريع وسايل رو جمع مي كرديم و به سمت ميدان اصلي پادگان مي رفتيم تا در مراسم صبحگاه مشترك شركت كنيم .
در مراسم صبحگاه ، برنامه هاي اين روز توسط يكي از مسئولين ارتش اعلام شد و از بچه ها درخواست شد كه نظم رو در بازديدها رعايت كنند و در ساعات خواسته شده به اتوبوس خودشون برگردند . خواسته اي كه تا پايان سفر هيچ وقت عملي نشد !
بعد از پايان صبحگاه ، به سمت اتوبوس ها حركت كرديم و بعد از سوار شدن ، به سمت آبادان رهسپار شديم . حدود ساعت 8:15 دقيقه بود كه به مقر لشگر 77 خراسان رسیدیم لشگری كه امام (ره )به نام اون پيشوند " پيروز " رو اضافه كرده بود . يعني : لشگر پيروز 77خراسان
در اونجا ، بعد از يه مراسم كوتاه ولي به ياد موندني ـ كه درمورد امام رضا (ع) و صحن و سراي قشنگ و بهشتيش بود ـ از نمايشگاه لشگر بازديد كرديم .نمايشگاهي كه در مورد عمليات هاي لشگر 77 پيروز خراسان بود .
بعد از بازديد از نمايشگاه ، در صف طولاني اي كه براي گرفتن صبحانه بود قرار گرفتيم .
در حين حضور در صف غذا ، گروه موسيقي هم با اجراي آثار ارزشمند و عالي ، بچه ها رو به فيض اكمل رسوند !! جالب اينكه خواننده ي گروه از جانبازان جنگ و داراي درجه ي سرهنگي بود .
بعد از يه مقدار معطلي ، صبحانه رو كه شامل چاي ، نون و قند به علاوه ي يه كاسه آش بود ، گرفتيم . ظاهر آش ارتشي هم خيلي ديدني بود ! لوبيا توش بود به چه بزرگي !! راستش من تو عمرم ، اون جور لوبيا نديده بودم ! ولي به كل ، آشش ، مزه ي بدي نداشت .
بعد از خوردن صبحانه ، سوار اتوبوس ها شديم و به سمت اروند كنار حركت كرديم .
عقربه هاي ساعت ، 9:30 دقيقه رو نشون مي دادند كه به اروند كنار رسيديم .
در اروند كنار مراسم مختلفي در نظر گرفته شده بود . هم راوي خود ارتش و هم حاج آقاي مقدادي ، نكاتي رو در مورد منطقه و رشادت هاي بچه هاي رزمنده گفتند . نمايشگاه كتابي هم در اونجا برقرار شده بود كه از اون هم بازديد كرديم .
اما قشنگترين برنامه ي اون صبح ما ، برنامه اي بود كه در كنار مقبره ي 8 شهيد گمنام انجام شد . مراسمي كه به شخصه ، خيلي به دلم نشست . همين و بس !
حدود ساعت 11:30 دقيقه بود كه تقريبا همه ي دوستان برگشتند و اتوبوس تكميل شد اما دير اومدن دوستان باعث شد كه برنامه ي بعدي كاروان - كه اقامه ي نماز در مسجد جامع خرمشهر بود – لغو بشه در نتيجه كاروان مستقيم به سمت پادگان دژ حركت كرد .
حدود ساعت 13:15 دقيقه بود كه به دژ رسيديم .
بعد از اقامه ي نماز و خوردن نهار و كمي استراحت ، قرار شد كه به سمت شلمچه حركت كنيم .
ساعت 16 به شلمچه رسيديم و با نواي آقاي مقدسي پور ( دیگر مداح کاروان ) به سمت مقتل شلمچه حركت كرديم .
در مقتل مراسم زيبا و به ياد موندني اي برگزار شد كه در اون هم يكي از عزيزان ارتشي به بيان خاطره پرداخت و هم آقا جواد مداحي كردند و بعد از پايان مداحي بود كه هركس رفت يه جايي نشست و شروع به فكر كردن كرد . به خودش ، به اطرافش ، به اون خاك و به ...
حدود ساعت 17:30 دقيقه با حركت مجدد اتوبوس ها ، از شلمچه خارج شديم و به سمت پادگان " حميد " حركت كرديم .
نيم ساعت از اذان گذشته بود كه وارد پادگان حميد شديم . ( ساعت دقيق رو ثبت نكردم )
پادگان حميد در منطقه ي حميديه واقع شده كه در نزديكي سوسنگرد و تقريبا در مركز خوزستان قرار داره .
اين پادگان يكي از مراكز مهم نظامي در زمان جنگ بود و در روزهاي ابتدايي جنگ به اشغال دشمن در اومد . ميادين مختلف مين در اين پادگان قرار داره و همچنين حدود 70نفر از نيرو هاي ارتش در اين پادگان به شهادت رسيدند كه به دليل آلوده بودن منطقه ، هنوز پيكر مقدس اين شهداي عزيز پيدا نشده .
بعد از گذاشتن وسايل در آسايشگاه ، براي اقامه ي نماز مغرب و عشا به حسينيه ي پادگان رفتيم . بعد از پايان نماز ، جلسه ي سخنراني و خاطره گويي يكي از امراي ارتش برگزار شد .
امير سرتيپ خلبان اصغر مطلق سخنران اين مراسم بود . ايشون مسئول آشيانه ي پرواز نهاد رياست جمهوري در زمان مسئوليت مقام معظم رهبري بودند و از خاطرات خودشون با آقا ، خاطرات زمان جنگ و همچنين مقايسه ي شرايط بعد از انقلاب و قبل از انقلاب ، براي بچه ها صحبت كردند .
بعد از پایان سخنرانی امیر ، مراسم عزاداري و سينه زني پرشوري برگزار شد و بعد از اون سفره هاي شام برپا شد .
بعد از خوردن شام ، به آسایشگاه برگشتیم و حدود ساعت12بود كه به خواب رفتیم .
روز سوم در خوزستان قهرمان :
حدود ساعت 5:30 دقيقه بود كه از خواب بيدار شدم . بعد از اقامه ي نماز ، فرصتي پيش اومد كه براي استحمام به حموم پادگان برم .
بعد از برگشتن از حموم ، وسايلمو جمع كردم و داخل اتوبوس گذاشتم و به همراه بقيه ي بچه ها براي شركت در مراسم صبحگاه مشترك ، به ميدان اصلي پادگان رفتيم .
مراسم صبحگاه هم براي خودش صفايي داشت . مراسمي كه با قرائت قرآن و پخش سرود ملي شروع شد و در نهايت با آوردن پرچم سرخ گنبد امام حسين (ع) و تبرك گرفتن بچه ها از اين پرچم به پايان رسيد .
عبور از دشت لاله ها و همچنين قدم زدن در قسمت هاي مختلف پادگان ـ كه همون طور كه قبلا اشاره کردم ـ مدفن 70 شهيد مفقود الاثر هست ، حال و هواي خاصي رو به بچه ها مي داد .
به هر حال بعد از چند دقيقه قدم زدن در پادگان ، سوار اتوبوس ها شديم و با پادگان حميد و اون حال و هواي با صفاش خداحافظي كرديم و به سمت يه جاي عزيز تر رهسپار شديم ... به سمت طلائيه !
بعد از خروج از پادگان ، چند كيلومتر مسير رو طي كرديم تا به يكي از قرارگاه هاي ارتش كه مربوط به هوانيروز مي شد رسيديم .
ابتدا فرمانده ي قرار گاه ، اطلاعاتي در مورد هوانيروز و عمليات ها و دستاورد هاش داد و بعد برنامه ي چتر بازي و تير اندازي برگزار شد و بعد بچه ها از نمايش گاه قرارگاه ديدن كردند .
حضور يكي از كاركنان هوانيروز كه خط خوشي داشت ، در اين نمايشگاه جالب و در نوع خودش ديدني بود . اين ارتشي هنرمند به ترتيب نوبت جمله هايي كه بچه ها مي گفتند رو روي كاغذ مخصوص مي نوشت و به اون كسي كه جمله رو گفته بود هديه مي داد . البته به دليل فرصت كم ، نوبت به من نرسيد .
صبحانه رو كه شامل آش و چايي و مربا بود رو در همون قرار گاه خورديم و بعد از چند دقيقه سوار اتوبوس ها شديم .
بعد از طي يه مسير طولاني ، حدود ساعت 11 بود كه قدم به خاك مقدس طلائيه گذاشتيم .
اين دومين بار بود كه به طلائيه مي اومدم .
مثل گذشته تصوير زيباي شهيد مهدي باكري در سردر ورودي طلائيه خود نمايي مي كرد .
طلائيه به معناي واقعي كلمه ، نماد زنده بودن و حرف زدن خاك با انسانه . ذره ذره ي خاك اين مكان مقدس سينه اي پر از حرف براي هر انساني دارند .
كاش من و امثال من يه مقدار گوش به حرف اين خاك مي سپرديم ...
بعد از ورود به منطقه و گذر از سه راه شهادت ، به مكاني كه قرار بود مراسم در اونجا برگزار بشه رفتيم . تو اين مراسم يكي از روحانيون حاضر ، خاطراتشو از اين مكان گفت .
بعد از پايان صحبتهاي حاج آقا ، فرصت 20 دقيقه اي تا نماز ظهر به بچه ها داده شد تا در اختيار خودشون باشند .
نماز رو در حسينيه ي حضرت ابوالفضل (ع) كه سال گذشته به دليل اتصال برق آتش گرفته بود - و هنوز بازسازي نشده بود - خونديم و بعد از پايان نماز به سمت اتوبوس ها حركت كرديم .
البته من ، موقع برگشتن به ، يه تاخير كوتاه به دليل پيدا نكردن اتوبوس داشتم كه الته بعد از برگشتن ، از بچه ها حلاليت خواستم .
بعد از يه مقدار معطلي ـ بعد از برگشتن من ـ از طلائيه خارج شديم و به سمت هويزه حركت كرديم .
بعد از طي فاصله ي تقريبا طولاني اي كه بين طلائيه و هويزه وجود داشت ، به اين مكان رسيديم .
اول در حسينيه ي هويزه ناهار رو صرف كرديم و بعد به مزار شهداي هويزه رفتيم و حدود نيم ساعت رو اونجا مونديم .
بعد از گرفتن چند عكس يادگاري در هويزه ، از نو سوار اتوبوس ها شديم و به سمت دهلاويه حركت كرديم .
وقتي به دهلاويه رسيديم ، دم دماي اذون مغرب بود .
ابتدا بازديدي از نمايشگاه شهيد چمران داشتيم .
بعد از يه سينه زني مختصر و برگزاري يه مراسم كوچيك ، نماز رو به جماعت روي سقف بناي يادبود اقامه كرديم .
بعد از پايان نماز ، به سمت اتوبوس ها حركت كرديم و حدود ساعت 7:30 دقيقه با دهلاويه خداحافظي كرديم و به سمت پادگان ميشداغ رهسپار شديم . در پادگان ميشداغ قرار بود كه رزم شب برگزار بشه .
حدود ساعت 21 بود كه به ميشداغ رسيديم .
ابتدا مراسمي در حسينيه ي اين پادگان برگزار شد كه در اون بعد از خير مقدم گويي مسئولين پادگان ، امير سرتيپ دهبندي ( كه از اساتيد دانشگاه و فرماندهان قديمي ارتش بودند ) به ايراد سخنراني و بیان خاطره پرداختند .
حرف های امیر خیلی به دل بچه ها نشست و بسیار تاثیر گذار بود .
بساط شام هم بعد از تموم شدن مراسم حسینیه برپا شد که البته این شام ارتش هم برای خودش داستان ها داشت . اگر در شبهای قبل ، 30 تا 40 درصد از غذایی که به بچه ها داده می شد راهی سطل ذباله می گردید ، حدود 70 تا 80 غذای این شب روانه ی سطل ذباله شد !
واقعا آخر معلوم نشد که این چی بود که به ما دادند !!
به هر شکل بعد از نخوردن (!) شام ، برای برگزاری رزم شب به سمت میدان اصلی پادگان حرکت کردیم .
این رزم ، بازسازی کوچکی از عملیات طریق القدس بود که در اون ( رزم شب ) از سلاح ها و ادوات واقعی استفاده می شد .
حضور در یک فضای واقعی نظامی و قرار دادن خود در شرایطی که رزمندگان در اون حضور داشتند ، تاثیر زیادی روی بچه ها می گذاشت .
در سال گذشته که رزم شب برگزار می شد ، به خاطر استفاده از ابزار آلات مختلف نظامی ، تاثیر بسیار زیادی روی بچه ها گذاشته می شد . اما در رزم امسال این اتفاق نیافتاد و به اندازه سال گذشته دوستان از برنامه بهره نبردند .
به هر حال بعد از پایان رزم شب ، مراسم سینه زنی برگزار شد و در آخر هم به سمت اتوبوس ها حرکت کردیم و با خارج شدن از پادگان میشداغ رسما روز سوم اردو که در واقع روز آخر سفر هم بود ، به پایان رسید .
اتوبوس ها بعد از خارج شدن از میشداغ به سمت قم و جمکران رهسپار شدند.
در راه برگشت :
خداحافظي از روزهاي خوبي كه در خوزستان قهرمان داشتيم ، بسيار دشوار بود . ولي به هر شكل بايد اين زمان فرا مي رسيد .
بعد از خروج از پادگان ميشداغ – كه تقريبا در نيمه هاي شب بود – تو اتوبوس به خواب رفتم و تا موقع نماز صبح كه در يكي از مساجد بين راهي توقف كرديم ، بيدار نشدم .
بعد از اقامه ي نماز صبح از نو سوار اتوبوس شديم و به سمت استان قم حركت كرديم .
صبحانه رو هم در خود اتوبوس خورديم و تا موقع نماز ظهر در جايي توقف نداشتيم .
البته در طول مسير محمد نجفي و فخرالدين ما رو به خوبي سرگرم مي كردند . مثلا محمد با برگزاري مسابقه ي مشاعره همه رو معطل خودش كرده بود . حتي بزرگتراي اتوبوس رو !
حدود ساعت 12:30 دقيقه بود كه به اراك رسيديم و در يكي از پاركهاي اين شهر توقف كرديم . بعد از يه استراحت كوتاه و انجام كارهاي ضروری ، سوار اتوبوس شديم و دوباره به حركت ادامه داديم .
عقربه ها ساعت عدد 4 رو نشون مي داد كه به جمكران رسيديم .
پياده شديم و بعد از گرفتن وضو ، به درون مسجد مشرف شديم تا اعمال ويژه ي اين مكان مقدس رو انجام بديم .
بعد از حدود 30 دقيقه از مسجد بيرون اومديم و سوار اتوبوس ها شديم تا به سمت شهر مقدس قم حركت كنيم .
در طول اين مسير آقاي فرازي كه يكي از مسئولين اردو بودند ، به نكاتي در مورد مسجد جمكران اشاره كردند .
حدود ساعت 17 بود كه به قم رسيديم و روبروي يكي از رستوران هاي اين شهر توقف كرديم و براي صرف نهار به اين مكان رفتيم . ( خوردن نهار در ساعت 5 غروب چه حالي مي ده !! )
بعد از صرف نهار خودمونو آماده كرديم تا براي زيارت و اقامه ي نماز به حرم مطهر حضرت معصومه (س) بريم . وقتي از رستوران رفتيم بيرون و سوار اتوبوس شديم ديگه تقريبا شب شده بود .
فرداي اون شب ، روز شهادت امام رضا (ع) بود . ما هم داشتيم مي رفتيم زيارت خواهر اون بزرگوار . از كجا هم داشتيم به سمت حرم حضرت معصومه (س) مي رفتيم ...از كربلاي ايران ! چه تقارن قشنگ و دوست داشتني اي . . .
به هر حال بعد از چند دقيقه اي كه توي مسير بوديم بالاخره رسيديم به حرم و با صداي آقا جواد به سمت صحن و سراي خانم حركت كرديم .
بعد از ورود به حرم ، وضو گرفتيم و بعد روبروي ضريح نشستيم و نمازم مون رو هم همونجا خونديم و بعد يه زيارت مختصر هم داشتيم . يه فاتحه هم بر سر مقبره آيت الله العظمی بروجردي (ره) قرائت كرديم و سريع به سمت اتوبوس برگشتيم .
البته در طول مسير بازگشت به اتوبوس ، يه مقدار سوغاتي هم خريديم .
دير كردن بعضي از دوستان ، باز هم بچه ها رو ( بخصوص اونايي كه به رعايت نظم پايبند بودند ) ناراحت و اذيت كرد .
بعد از گذشت يه زمان تقريبا طولاني ، اتوبوس تكميل شد و بچه ها آماده شدند تا به سمت استان گيلان رهسپار بشيم .
در طول مسير قم تا رشت ، اتوبوس خيلي ساكت بود . برعكس روزاي گذشته !
تنها توجيهي كه مي تونستيم براي اين موضوع داشته باشيم ، جدايي بچه ها از همديگه بود . ما روزاي خوبي رو با همديگه داشتيم ...
حدود ساعت 6 صبح بود كه به امام زاده هاشم (ع) رسيديم و براي اقامه ي نماز پياده شديم .
بعد از برگشتن به اتوبوس ، هديه ي ارتش رو هم بين بچه ها تقسيم كردند كه شامل يك سررسيد ، 3 حلقه CD (2 فيلم مستند و يك نرم افزار كامپيوتري در مورد حضرت امام (ره) ) چند كتاب و چند جنس فرهنگي ديگه بود .
به هر شكل حدود ساعت 6:30 دقيقه بود كه به رشت رسيديم و اتوبوس ها روبروي دانشكده ي علوم انساني توقف كردند و بعد از پياده شدن بچه ها و گرفتن چند عكس يادگاري ، دوستان با روبوسي از هم خداحافظی كردند و به اين ترتيب سفر ما هم به پايان رسيد .
والسلام